سفارش تبلیغ
صبا ویژن

♥♥


نزدیک نمیشدم به دریا. نزدیک نمیشدم...نه برای اینکه دوستش نداشتم، نه برای اینکه از زلالی آب، از لمس خیسی آب؛از غوطه ور شدن میان موج های بی پروایش بدم بیاید... من نزدیک نمیشدم چون از غرق شدن میترسیدم. من یک بار همه چیز را رها کرده بودم و تا چند قدمی غرق شدن رفته بودم و درست در لحظه ای که هیچ امید نداشتم به نجات، دستی بلند شده بود و عقبم کشیده بود. من همیشه از دریا دور می ایستادم و دیگران گمان میکردند سنگم، بی حسم، بی عاطفه ام. که مگر میشود این همه عظمت و زیبایی و شوق را در دریا دید و نزدیکش نشد؟ و هیچ  نمیشناختند مرا و ترس هایم را. که چه بی قرار بودم برای لمس یک بار دیگر خیسی آب روی قوزک لخت پاهام...

تا تو آمدی و ایستادی میانه‌ی دریا. همانجایی که از ترسش همیشه دور ایستاده بودم. اما تو بزرگ بودی، زیبا بودی، باشکوه بودی و من لازم بود برای تجربه ی یک بار کنار تو ایستادن دل به آب بزنم.تو قشنگ تر از کابوس های غرقگی من بودی. و بی پرواتر از احتیاط های زنانه‌ی من. و هوس یک بار لمس دست‌هات درست در عمیق ترین نقطه دریا هر ترسی را می‌بُرد... " شاید لازم نباشد در اعماق دریا کنارش بایستی...شاید حتی نوازش سر انگشت هایش از دور هم کافی باشد..." و من دل به دریا زدم...

و تو...

تو تجربه‌ی لمس اولین موج بودی بر سر انگشت های پام
تو تری ِ‌دامنم بودی به وقت دویدن به سمت عظمت دریایی که عاشقش بودم
تو دور بودی و من هنوز از این دریای وحشی می‌ترسیدم. تو اما چشم هایت طوفان را آرام میکرد و ترس‌هایم را میگرفت.
تو سُکینه قلبی بودی برای دل به دریا دادن و رفتن... تا عمیق ترین نقطه ی دریا...


+ تاریخ چهارشنبه 98/12/28ساعت 11:24 صبح نویسنده تسنیم | نظر

دیوانه ام احتمالا لیلا. فکر میکنم این دقیق ترین واژه باشد برای توصیف خودم. "دیوانه" . دلم برای روزهایی که حالم خوب نبود هم تنگ شده. چه کسی دلش برای روزهایی که خوب نبوده تنگ میشود که من دومی اش هستم؟ امشب که داشتم نوشته های مریم را میخواندم ، که میگفت در کورترین نقطه اتاقش مچاله شده بوده و زار میزده، یا میگفت وسط خواندن کتابی بی ربط زانو زده و با تمام وجود گریه کرده، دلم برای آن روزهایم پر کشید.
دیوانه ام و وسط نوشتن این گزارش کلاس های مزخرف نشسته ام و فکر میکنم دنیا برای اینکه کلمه ها را به من بدهد همیشه چیزی را باید از من بگیرد. به ازای گرفتن هر دقیقه از آرامشم یک مشت کلمه به من داده است و من به خاطر نظم آن کلمات کلی کلی کلی اشک به دنیا داده ام . معامله چندان منصفانه ای نیست اما این دنیا مگر انصاف هم سرش میشود که حالا بگویم منصفانه هست یا نیست؟
دارم فکر میکنم لیلا...به کودکم. که بزرگ میشود و شک ندارم مقداری از این دیوانگی مرا به ارث خواهد برد. آن­وقت اگر مثل من اشک هایش را هیچوقت به پدرو مادرش نشان ندهد ،اگر شب ها مثل خودم بغضش را میان بالش و پتویش خفه کند و نگذارد حدس بزنم که پف صبحگاهی چشم هایش از گریه های تا سحر ِ دیشبش نیست، چه؟ بچه بیچاره ام ... نمیداند مقصر این حال بد احتمالا آن ژن ِ پنهانی است که از خود من به ارث خواهد برد. این غم پرستی مزخرف را هم میدانم در او خواهم دید و چقدر خودم را فحش خواهم داد به خاطر روحیات مسخره ام.
داشتم میگفتم...دلم برای همه آن شب های مزخرف تنگ شده و آن معامله های پر از ضرر برای گرفتن چند کلمه ی ناچیز. این روزها که کلمات را ندارم میفهمم همه ش هم ضرر نبوده... همینکه حالا روزهای بی نمک و سرد و خشک و منطقی را میگذرانم میفهمم می ارزید آن همه اشک برای چند کلمه که خوب کنار هم بنشینند... دنیا چرا انقدر چرکین است لیلا؟ برای ققنوس شدن همیشه باید خاکستر شد...همیشه...

 

+ متروک شده ِ همیشه دوست داشتنی... یک جرعه آسمان عزیزم..


+ تاریخ جمعه 97/10/7ساعت 9:55 عصر نویسنده تسنیم | نظر

بند و بساط ِ این وبلاگ و نوشته هایش از خیلی وقت پیش جمع شد و در  کانال nothayetanhaii@ پهن شد.


+ تاریخ پنج شنبه 96/10/14ساعت 6:41 عصر نویسنده تسنیم | نظر

یه وقتیم میبینی، اونی که جلوت وایساده، خودشه، ولی دیگه خودش نیست، همون آدمه، ولی دیگه همون آدم نیست، همه چیزش همونه، ولی دیگه هیچ چیزش همون نیس، انگار که یه دفعه پرت شده باشی وسط دنیای که دیگه مال تو نیست و تو یه غریبه هستی که باید همه چیز رو از اول، دوباره معنی کنی، ولی میدونی که دیگه نمیخوای اینکار رو بکنی، نه اینکه نتونی، فقط دیگه نمیخوای، بدون اینکه حتی دلیلی داشته باشی براش، فقط وایمیسی و خیره میشی بهش و سعی میکنی که تفاوتی توش پیدا کنی، به خطای لبش، به منحنی ابروهاش، به کشیدگی ادامه دار گوشه‌ی چشماش، به شلختگی قشنگ موهاش، اونجوری که با چشماش زل میزنه بهت و میدونی که الان بهت میگه که چیزی شده؟، و میپرسه که چیزی شده؟، و میدونی که چیزی شده، ولی نمیدونی که چی، یه لبخند بزرگ میزنی، میگی نه، چیزی نشده، دلم برات تنگ شده بود،و فقط خودت میدونی که چقدر دلت براش تنگ شده، برای کسی که وایساده جلوت و خودشه، ولی اونی نیست که دلت برات تنگ شده دیگه...


+ تاریخ چهارشنبه 96/8/17ساعت 12:31 عصر نویسنده تسنیم | نظر

یک جای این زندگی را خیلی دوست دارم.
آنجایی که میدانم سالِ دیگر،حوالی همین روزها اگر بخواهم به خاطراتم -و خصوصا به تو- فکر کنم باید خلوتی پیدا کنم و چندین ساعت تمرکز کنم تا به سختی گذشته ام به خاطربیاورم
.

 

+ خیلی وقت پیش در صفحه توییترم نوشته بودم :
تو مثل همکلاسی اول دبستان من میمونی. با اونم دوسال کنار هم تو یه میز میشستیم اما حالا اسمشم یادم نمیاد


+ تاریخ جمعه 96/7/28ساعت 11:36 صبح نویسنده تسنیم | نظر

سفارش ِ یه متن میده و میگه سعی کنید تا آخر ِ شب اوکی اش کنید . تو دلم غر میزنم که ای بابا کی آخه تونسته سه ساعته متن سفارشی بنویسه
یه ربع بعد درحالیکه نمیدونم این کلمات چجوری انقدر راحت اومدن و نشستن کنار ِ هم متن رو براش میفرستم و جفتمون تعجب میکنیم که چطوری میشه مغز انقد پرحرف بشه که برای موضوعی که حتی بهش فکر هم نکردی تند تند بنویسه -_-
احتمالا دچار ِ ضربه مغزی شدم
خدا رحم کند


+ تاریخ پنج شنبه 96/7/13ساعت 10:0 عصر نویسنده تسنیم | نظر

ساده می‌شود گفت، صادقانه که حذف نمی‌شویم. پاک نمی‌شویم. رنج می‌بریم اگر چه نمی‌میریم. می‌شکنیم، اگر چه از پا در نمی‌آییم. شب‌ها پیش از خواب، سرمان از زخم‌ها که خورده‌ایم، سنگین می‌شود اما آخرش به خواب می‌رسیم. نه که رویاهایمان را نبینیم، می‌بینیم. اما کابوس هم سراغِ خواب‌هایمان می‌آید. روزگار که ادامه دارد. فردا، پس فردا، روزهای دورتر که نزدیک‌تر می‌شوند.
اتفاق‌های تازه‌. حرف‌های نو، حرف‌های تازه. آدم‌های ناشناخته، آدم‌های تازه.
همه‌ چیزهای خوب در آینده‌ای نه چندان دور و نه چندان نزدیک. اما باز نیم نگاهی به گذشته هست. یک افسوسِ عمیق که آن هم پاک نمی‌شود. رنج می‌دهد اما نمی‌میرد. می‌شکند، کم نه، زیاد می‌شود. آدم‌های زندگیِ‌مان با ما چه کردند؟


+ تاریخ چهارشنبه 96/7/12ساعت 6:28 عصر نویسنده تسنیم | نظر


بزرگی تعریف می‌کرد:
"بنده خدایی را زن و بچه اش از خانه بیرون کرده بودند. از بس که روز و شب، محرم و غیر محرم برای حسینِ علی گریه می کرد.
خودش می‌گفت اول کتاب‌های مقتل را می خواندم و های های گریه می‌کردم. خانواده‌ام آن کتاب ها را از من گرفتند. بعد به مفاتیح پناه بردم. دیدم هر خط مفاتیح هم دارد روضه سیدالشهدا را روایت می‌کند. با آن هم اشک می‌ریختم. مفاتیح را هم از من گرفتند.
بعد قرآن خواندم. هرچه می‌خواندم مرا یاد شهید کربلا می‌انداخت. با آیه های قرآن برای خودم مجلس عزا می‌گرفتم. قرآن را هم از من دور کردند.
آن بزرگ می گفت:
از خانه بیرونش کرده بودند. آمده بود کربلا. به هرکس می رسید می گفت بگذار برایت چند خط روضه بخوانم گریه کنیم. از این حرم به آن حرم می‌رفت. جز حسین چیزی نمی خواست.
جز حسین چیزی نمی گفت
بعد من بزرگترین دغدعه امشبم این بود کجا بروم عزاداری کنم.
.
.
[شاعران بیچاره/شاعران درمانده/شاعران مضطر/ با نام تو چه کردند؟
.
#سیدحسن حسینی


+ تاریخ پنج شنبه 96/7/6ساعت 10:7 صبح نویسنده تسنیم | نظر

جنگ انگار برای بابا قرار نبود هیچوقت تمام شود. مامان اینطور میگفت. یعنی میگفت روزهای زیادی گریه کرده و قبل از آنگه من اشک هایش را ببینم صورتش را برگردانده. گریه کرده برای بهترین دوست هایش. برای حس ِ تلخ ِ جاماندنش و بعد انگار محکم تر شده و شروع کرده به ادامه دادن راهی که هنوز نیمه کاره مانده است
جنگ و خاطراتش توی خانه ما هم فراموش نمیشد هیچوقت. کودکی هایم بین یادگاری های بابا از جبهه میگذشت. نمیدانم چرا انقدر دوست داشتمشان. از خمپاره بدون چاشنی ای که مادر توی اتاق بابا تویش گل گذاشته بود و من همیشه فکر میکردم بهترین گلدان است. یا بعضی وقتها فکر میکردم لابد اگر محکم تر روی زمین بیندازمش منفجر میشود یا آن پوکه های فشنگ بامزه ای که شده بود یک گردنبند کوچیک...یا حتی نامه های عاشقانه مامان و بابا در روزهای هجران..
ما سالهای جنگ را زندگی کردیم . مایی که چیزی یادمان نمی امد اما گوشه به گوشه زندگیمان هنوز حال و هوایش بود. گعده ها و جلسه هایی بود که دوست داشتیم باشیم و بفهمیم.همیشه اطرافمان خانواده های شهدایی بودند که یاد گرفته بودیم جور ِ دیگری احترامشان کنیم. و حتی گاهی مقابلشان سکوت های عجیب کنیم تا نرنجند...حتی اگر ما رنجیده باشیم..جنگ گرچه در هر کشور و هر مسلکی بد است اما  برای من هیچوقت تلخ نبود . شاید چون ما توی خانه همیشه به شیرینی هایش گوش میدادیم و خنده های بابا از خاطراتش..وگرنه چه کسی از پرپرشدن عزیزانش جلوی چشم خودش میخندد؟
میخواهم بگویم هفته دفاع مقدس شاید برای خیلی آدم ها یک هفته باشد بدون هیچ حس ِ خاصی. هفته ای که می آید هرسال و میگذرد اما برای من کلی خاطره دارد. برای من قطعه شهدا بهشت رضا را دارد که هروقت میرویم بابا انگار یادش میرود ما هستیم و میرود سر قبر دانه به دانه دوستهایش و جدا میشود از 50 سالگیش .  جنگ اگرچه تلخ است اما آنقدر اثراتش برایمان محسوس است که محال است یک روز به عنوان روزهای بد زندگی مامان و بابا و حتی خودم به یاد بیاورمش... اثراتی که مطمئنم روح دمیده است به زندگی همه ما..
سی و یکم شهریور 96


+ تاریخ جمعه 96/6/31ساعت 1:5 عصر نویسنده تسنیم | نظر

این روزها دست و دلم زیادی برای نوشتن میرود. وبلاگ...کانال...سررسید... توییتر... همه جاهایی که واژه ای برای نوشتن هست مینویسم و فکر میکنم این اتفاق خوبی باید باشد.بگذریم..
امروز سر ِ کلاس احساس ِ بامزه و جالبی داشتم. احساسی که برای مدت کوتاهی باعث شد فکر کنم چقدر خوشبختم و چقدر زندگی ام را دوست دارم. این احساس که دارم کار ِ درستی میکنم و انتخاب درستی کرده ام. این احساس که جایی که هستم را به شدت عاشقم با همه سختی هایش. احساسی که یکهو خوشحالم کرد و شدیدا به آینده ای که برای خودم تصور میکردم خوشبینم کرد.
شاید این از تاثیرات یک استاد ِ خوب باشد که روانشناسی را خوب میداند و تعامل با دانشجو را بهتر از هرکسی که در این چهارسال دیده ام بلد است... اما هرچه که بود یک روزبه او خواهم گفت که به خاطرِ حس ِ خوبی که هیچ ربطی به درس ِ او نداشت اما درست وسط ِ کلاس او سراغم آمد از او ممنونم..
مدتهای مدیدی بود که حس خوشبختی نمیکردم و امروز همین لحظات ِ گذرا برایم چون معجزه بود..


+ تاریخ یکشنبه 96/6/26ساعت 9:40 عصر نویسنده تسنیم | نظر